در شعرهايم جايي براي بهار مي گذارم ، تا دلم نگيرد . از اين آدمهاي سرد يخي ، از اين روزهاي خاكستري
و از اين پچ پچ نگاههايي كه از زير شالهاي سرما زده آهسته بيرون مي خزند و در قدمهايم سر مي خورند.
مي خواهم تو را به انزواي دلم ميهمان كنم . تا نظاره گر فصلي از شيطنتهاي كودكي ام باشي.
و شادمانه هايم را با رساترين صدا فرياد كنم ، و به فراموشي بسپارم عبور يخ زده ي آدمهاراو به تمام دنيا
كه از روي احساسم - از روي غرورم - از روي شعر هايم و از روي بالهاي نحيفم با تمام جسارت رد مي شوند بخندم و به آنها بگويم ، آن قدرها كه گمان مي كنيد شكستني نيستم . !!
من هنوز هستم. تا آن گاه كه تو نباشي و كورسوي اميدم نيز ! باور نميكنيد ؟ خيالي نيست. مرا با باور شما چه كار ؟
كاش باران بود و تو بودي و يك كوچه بي انتها. آن وقت به دنيا ميگفتم خداحافظ .
