تبليغاتX
متروکه خیالات من - آن قدرها كه گمان مي كنيد شكستني نيستم !!

 

در شعرهايم جايي براي بهار مي گذارم ، تا  دلم نگيرد . از اين آدمهاي سرد يخي ، از اين روزهاي خاكستري

 و از اين پچ پچ نگاههايي كه از زير شالهاي سرما زده  آهسته بيرون مي خزند و در قدمهايم سر مي خورند.

مي خواهم تو را به انزواي دلم ميهمان كنم . تا نظاره گر فصلي از شيطنتهاي كودكي ام باشي.

و شادمانه هايم  را با رساترين صدا فرياد كنم ، و به فراموشي بسپارم عبور يخ زده ي  آدمهاراو به تمام دنيا 

 كه از روي احساسم - از روي غرورم - از روي شعر هايم و از روي بالهاي نحيفم با تمام جسارت رد مي شوند بخندم  و به آنها بگويم  ، آن قدرها كه گمان مي كنيد شكستني نيستم . !!

من هنوز هستم. تا آن گاه كه تو نباشي و كورسوي اميدم نيز ! باور نميكنيد ؟ خيالي نيست. مرا با باور شما چه كار ؟

         كاش باران بود و تو بودي و يك كوچه بي انتها. آن وقت به دنيا ميگفتم خداحافظ .

 

+ نوشته شده در شنبه 1385/12/19ساعت 23:28 توسط حميد |