۲۸سالهام و دلم گريه در آغوشت را ميخواهد.دلم برهنگي ميخواهد زير باران بوسههايت.
ده سالهام .... عاشق دخترک نه ساله همسايه ميشوم ......... از آنجا ميروند.
پانزده سالهام..... پيشنهاد سکس ميدهد .... جواب رد ميدهم.
هفده سالهام .... دختربازي و ردوبدل شماره تلفن.... چشمک ميزند.ميخندم و از کنارش رد ميشوم .. به آن دست خيابان ميروم.
بيستوپنج سالهام ...با دخترک همدانشگاهيم، ازدواج ميکنم . اسم پسرمون چه باشد؟ : بچه نميخواهم.
بيستوهشت سالهام .... با مرد ديگري ازدواج ميکند .... برايش آرزوي خوشبختي ميکنم.
به قاره ديگري ميروم ... گذشتهام را خيلي وقت است فراموش کردهام.
سيوچهار سالهام .... ويسکي، ماريجوانا .... دوونيم نصفه شب است . زنگ در را ميزند... محل نميگذارم و ميروم تخت ميخوابم.
شصتوهشت سالهام ..... ديگر بسام است .... ببريدش جهنم . پاک ميشوم و بعد از چند سال به بهشت ميروم.
دارم فکر ميکنم.... اما شايد نه به تو ..... فکرها هم از قبل انتخاب شدهاند؟!!!!
نشده اند؟................اووووووووووووووووه . کیست مرا یاری کند؟