تبليغاتX
متروکه خیالات من - داستان زندگی ما ..............!!!!!

 

۲۸ساله‏ام و دلم گريه در آغوشت را مي‏خواهد.دلم برهنگي مي‌خواهد زير باران بوسه‌هايت.

 ده ساله‏ام .... عاشق دخترک نه ساله همسايه مي‏شوم ......... از آنجا مي‏روند.

 پانزده ساله‏ام..... پيشنهاد سکس مي‏دهد .... جواب رد مي‏دهم.

 هفده ساله‏ام .... دختربازي و ردوبدل شماره تلفن.... چشمک مي‏زند.مي‏خندم و از کنارش رد مي‏شوم .. به آن دست خيابان مي‏روم.

 بيست‏وپنج ساله‏ام ...با دخترک هم‏دانشگاهيم، ازدواج مي‏کنم .  اسم پسرمون چه باشد؟ : بچه نمي‏خواهم.

 بيست‏وهشت ساله‏ام .... با مرد ديگري ازدواج مي‏کند .... برايش آرزوي خوشبختي مي‏کنم.

به قاره ديگري مي‏روم ... گذشته‏ام را خيلي وقت است فراموش کرده‏ام.

سي‏وچهار ساله‏ام .... ويسکي، ماري‏جوانا .... دوونيم نصفه شب است . زنگ در را مي‏زند... محل نمي‏گذارم و مي‏روم تخت مي‏خوابم.

 شصت‏وهشت ساله‏ام ..... ديگر بس‏ام است .... ببريدش جهنم . پاک مي‏شوم و بعد از چند سال به بهشت مي‏روم.

 دارم فکر مي‏کنم.... اما شايد نه به تو ..... فکرها هم از قبل انتخاب شده‏اند؟!!!!

 نشده اند؟................اووووووووووووووووه . کیست مرا یاری کند؟

+ نوشته شده در دوشنبه 1385/11/30ساعت 12:49 توسط حميد |