
يك پنجره كه هر روز … عشق از پشت شيشه اش …مي شكفد …و ماه و خورشيد … در آسمان پشت آن طلوع مي كنند و مرا به نام صدا مي زند … و گل خوشبويي …لب اين پنجره … در دامن آن گلدان گلي … مرا مي نگرد … و حريري گلدار … كه مي رقصد به ناز سايه ي ملكوت خدا را …متجلي مي كند … اين كدام پنجره است … كه به شوق و به مهر … مي گشايد بازوان عاشق خود … و نسيمي رقصان مي نشيند … بر تن آن جنس حرير … اين كدام رويايي است … مي كشد دست بر صورت من … مي نوازد چه به عشق … موي ريخته بر دوش مرا …چه كسي بود كه … با مهر صدايم مي كرد … چه كسي بود كه … مي گفت : همه تنهايي مي رود در پس آن بيداري … لب پاشويه ي حوض … چه كسي تشنه ي ديدار من است ? من به چشمم ديدم … صورت خيسم را … و همه ي ماهي ها ، از پي هم غرق در خيسي آب … آه آنها چه مي دانند … تري گونه ي نمناك مرا با آب نمي بايد شست …. چه كسي راز مرا مي داند …. چه كسي بار مرا مي خواند?چه كسي در پي من … مي آيد . … مي پرسد كه چرا غمگيني ؟ … او كيست كه مرا مي بيند... دوستش دارم و نگاهم از او دور است و ...