تو را نمي بخشم نه بخاطر اشكهايي كه برايت مي ريزم. نمي بخشم نه بخاطر روزها و شبهايي كه از تنهايي لرزيدم و فرو افتادم. نمي بخشم ات نه بخاطر دلي كه روزهاست از دلتنگي جان مي دهد. نمي بخشم ات نه بخاطر اينكه رهايم كردي و رفتي.
نمي بخشم ات بخاطر همه ي آنچه را كه با بي صاحب كردن دلم باعث شدي مثل سرب داغ فرو دهم.
نمي بخشم ات بخاطر اينكه كمي مانده به پايان آن سفر طولاني چنان رهايم كردي كه هيچ هم سفري اين چنين همراهش را در سياهي و ظلمت ناكجا آباد رها نمي كرد.
نمي بخشم ات بخاطر اينكه ساده از من گذشتي از كسي كه از تو هرگز ساده نگذشت.
نمي بخشم ات بخاطر اينكه ترس را اولين بار بعد از رفتنت به من فهماندي چه هولناك بود و هست!
نمي بخشم ات، تو شمه اي از بهشت بر من نماياندي و كليد و بهشت را با خود بردي و مرا در برزخي رها كردي كه در بلا تكليفي اش حيرانم.
نمي بخشم ات بخاطر اينكه در ظلمت آن شب لعنتي خنده و اميد و آرزوهايم را به جهنم فرستادي.
نمي بخشم ات بخاطر اينكه رفتنت سرمايي را درونم دميد كه شعله ي فروزان هيچ آتشي قطره اي از يخ اش را ذوب نمي كند.
نمي بخشم ات، تو دوست داشتنم ،تمام احساسم را ساده و كوچك پنداشتي .صداي قلبم كه ضجه مي زد شنيدي، گريه سر دادي كه صداي قلبم را كه التماست مي كرد نشنوي.
نمي بخشم ات بخاطر اينكه به شعورم در شناختن ات توهين كردي.
نمي بخشم ات چون مرا معتاد بودن ات كرده بودي.
امروز و حالا دلم از تمام حرفهاي زيبا نماي، بد سيرت بهم مي خورد. از اين بدسگالي كه براي عشقم رقم زدي بي زارم. از خودم از تو بيزارم. از صداي خودم، از صداي تو در گوشم بيزارم. از نگاهم يخ زده ام كه به دنبال چشمان بي روحت دودو مي زند. از دستانم كه روزي فكر مي كردم كه ديگر هرگز فاصله انگشتانش خالي نخواهد ماند از دستان تو كه دستانم را واحد كرده بود.
چه پاداش گران بهايي در ازاي همه ي عمر عشقم پيشكش ام كردي، دست دلت درد نكند.
حالا فهميدي چرا نمي بخشم ات؟؟