
روزی را برایت خواهم ساخت که شبیه اش تاکنون نبوده .و شاید دیگر نخواهد بود.
ما در آفتاب خواهیم راند.ما در باران خواهیم تاخت. و با درختان حرف خواهیم زد.
و باد را پرستش خواهیم نمود.
اما اگر تو بروی من درک خواهم کرد.پس به قدر پرکردن دستانم برایم عشق بگذار.
اگر تو بروی, دور شوی, دور شوی ...
خوش بحال من .... چرا که مرا ، با نام تو مي خوانند ! ...

اگر تو بروی , که من میدانم باید بروی,
دیگر چیزی در دنیا برای اعتماد کردن باقی نخواهد ماند.
تنها اطاقی تهی, پر از فضای خالی!
مانند آن نگاه تهی که در چهره ات می بینم.
آیا اکنون که پشت می کنی, می توان به تو بگویم
که تا سلام بعدی ذره ذره خواهم مرد؟
اگر تو بروی, دور شوی, دور شوی ....
دلم براي بوسه هايت تنگ ميشود. آن وقت دلم به من ميخندد. ! ريشخند ميزند.!
باور كن كه التماست نميكنم. خواهش ميكنم!