۲۸سالهام و دلم گريه در آغوشت را ميخواهد.دلم برهنگي ميخواهد زير باران بوسههايت.
به قاره ديگري ميروم ... گذشتهام را خيلي وقت است فراموش کردهام.
سيوچهار سالهام .... ويسکي، ماريجوانا .... دوونيم نصفه شب است . زنگ در را ميزند... محل نميگذارم و ميروم تخت ميخوابم.نشده اند؟................اووووووووووووووووه . کیست مرا یاری کند؟
۱. آه ..عزيزم ..يه لحظه صبر کن ... ۱.. ۲..۳.. ۴ ..۸.. ۹.. ...۱۲..۱۳..۱۴.. .......... .... ۲۱.. ۲۲..۲۳.. ........... ۲۶..۲۷..۲۸ ..... ببين .. / من واقعا نمي دونم تو چندمين نفري هستي که دارم بهش قول ازدواج ميدم ...
۲. چند روز پيش ' كسي آمد پيش من . قدري نشست حرف زد گريه كرد ' رفت و رفت .
در را برهم كوبيدي و رفتي .اكنون چگونه نگه دارم عطرت را در فضا ؟! نم اشكهايت را – در پيراهنم ؟ روي شانه هايم ؟ دوباره بخوانيد ..
۳. کارتها را که پخش ميکنند ، آس دل به من ميافتد ، ميگذارمش کنار ، و شروع به بازي ميکنم.
متقلب شناخته ميشوم ، و مرا بازنده ميکنند ، آس دل را ازم ميگيرند.کارتها را باز پخش ميکنند.
ميدانم خواهم باخت ، بازي ميکنم ، بيتفاوت ميبازم، آس دل هنوز باقي مانده است.
قصه از کجا شروع شد٬از گل و باغ و جوونه ................ از صدای مهربون و یه سلام عاشقونه
اومدم به مهربونی که بگم با تو یه رنگم ...................... تا بگم چه نازنینی٬ ای شکوفه قشنگم
ای سلام عاشقونه٬ ای عزيز آشيونه......................... عشقمون کاشکی همينجوری بمونه
عشق تو برای قلبم اولین و آخرینه............................ تویی تنها هم زبونم که همیشه نازنینه
اگه ده سال اگه صد سال٬ شب و روز با تو باشم ....... تو باسم هنوز همونی که برام عزیز ترینی
ای سلام عاشقونه٬ ای عزيز آشيونه ........................ عشقمون کاشکی همينجوری بمونه
I love you..

لبانت … .. به ظرافت ِ شعر
شهوانيترين ِ بوسهها را به شرمي چنان مبدل ميکند
که جاندار ِ غارنشين از آن سود ميجويد
تا به صورت ِ انسان درآيد.
و گونههايات / با دو شيار ِ مورّب،
که غرور ِ تو را هدايت ميکنند و / سرنوشت ِ مرا
که شب را تحمل کردهام
بيآنکه به انتظار ِ صبح / مسلح بوده باشم،
و بکارتي سربلند را
از روسبيخانههاي ِ دادوستد
سربهمُهر بازآوردهام.
هرگز کسي اينگونه فجيع به کشتن ِ خود برنخاست که من به زندهگي
نشستم!
□
و چشمانات راز ِ آتش است. // و عشقات پيروزيي ِ آدميست
هنگامي که به جنگ ِ تقدير ميشتابد.
و آغوشات ….. اندک جائي براي ِ زيستن
اندک جائي براي ِ مردن
و گريز ِ از شهر / که با هزار انگشت / بهوقاحت
پاکيي ِ آسمان را متهم ميکند.
□
کوه با نخستين سنگها آغاز ميشود
و انسان با نخستين درد.
در من زندانيي ِ ستمگري بود
که به آواز ِ زنجيرش خو نميکرد ــ
من با نخستين نگاه ِ تو آغاز شدم.
□
توفانها / در رقص ِ عظيم ِ تو
بهشکوهمندي / نيلبکي مينوازند،
و ترانهي ِ رگهايات
آفتاب ِ هميشه را طالع ميکند.
بگذار چنان از خواب برآيم
که کوچههاي ِ شهر / حضور ِ مرا دريابند.
دستانات آشتي است / و دوستاني که ياري ميدهند
تا دشمني از ياد برده شود.
پيشانيات آينهئي بلند است
تابناک و بلند،
که خواهران ِ هفتگانه در آن مينگرند
تا به زيبائيي ِ خويش دست يابند.
دو پرندهي ِ بيطاقت در سينهات آواز ميخوانند.
تابستان از کدامين راه فرا خواهد رسيد
تا عطش / آبها را گواراتر کند؟
تا در آئينه پديدار آئي
عمري دراز در آن نگريستم
من برکهها و درياها را گريستم
اي پريوار ِ در قالب ِ آدمي
که پيکرت جز در خُلوارهي ِ ناراستي نميسوزد! ــ
حضورت بهشتيست …. / که گريز ِ از جهنم را توجيه ميکند،
دريائي که مرا در خود غرق ميکند
تا از همه گناهان و دروغ / شسته شوم.
و سپيدهدم با دستهايات بيدار ميشود
از این که عاشق شوی
با دل و جان
عشق خشنودکننده ترین
وزیباترین احساس دنیاست
نترس از دل آزرده شدن
یا اینکه طرف مقابل
به تو عشق نورزد
در هر کاری
خطری هست
و هیچ کاری
پاداشی همچون پاداش عشق
در بر نخواهد داشت
پس خود را به عشق بسپار
صادقانه و با تمام وجود
و شاد باش
که آنچه پیش می آید
شاید تنها سرچشمه ی حقیقی شادی باشد!!!!!