تبليغاتX
متروکه خیالات من

 

۲۸ساله‏ام و دلم گريه در آغوشت را مي‏خواهد.دلم برهنگي مي‌خواهد زير باران بوسه‌هايت.

 ده ساله‏ام .... عاشق دخترک نه ساله همسايه مي‏شوم ......... از آنجا مي‏روند.

 پانزده ساله‏ام..... پيشنهاد سکس مي‏دهد .... جواب رد مي‏دهم.

 هفده ساله‏ام .... دختربازي و ردوبدل شماره تلفن.... چشمک مي‏زند.مي‏خندم و از کنارش رد مي‏شوم .. به آن دست خيابان مي‏روم.

 بيست‏وپنج ساله‏ام ...با دخترک هم‏دانشگاهيم، ازدواج مي‏کنم .  اسم پسرمون چه باشد؟ : بچه نمي‏خواهم.

 بيست‏وهشت ساله‏ام .... با مرد ديگري ازدواج مي‏کند .... برايش آرزوي خوشبختي مي‏کنم.

به قاره ديگري مي‏روم ... گذشته‏ام را خيلي وقت است فراموش کرده‏ام.

سي‏وچهار ساله‏ام .... ويسکي، ماري‏جوانا .... دوونيم نصفه شب است . زنگ در را مي‏زند... محل نمي‏گذارم و مي‏روم تخت مي‏خوابم.

 شصت‏وهشت ساله‏ام ..... ديگر بس‏ام است .... ببريدش جهنم . پاک مي‏شوم و بعد از چند سال به بهشت مي‏روم.

 دارم فکر مي‏کنم.... اما شايد نه به تو ..... فکرها هم از قبل انتخاب شده‏اند؟!!!!

 نشده اند؟................اووووووووووووووووه . کیست مرا یاری کند؟

+ نوشته شده در دوشنبه 1385/11/30ساعت 12:49 توسط حميد |

 

۱. آه ..عزيزم ..يه لحظه صبر کن ... ۱.. ۲..۳.. ۴ ..۸.. ۹.. ...۱۲..۱۳..۱۴.. .......... ....  ۲۱.. ۲۲..۲۳.. ........... ۲۶..۲۷..۲۸ .....  ببين ..  /  من واقعا نمي دونم تو چندمين نفري هستي که دارم بهش قول ازدواج ميدم ... 

۲. چند روز پيش ' كسي آمد پيش من . قدري نشست حرف زد گريه كرد ' رفت و رفت .

در را برهم كوبيدي و رفتي .اكنون چگونه نگه دارم عطرت را در فضا ؟!  نم اشكهايت را – در پيراهنم ؟ روي شانه هايم ؟ دوباره بخوانيد ..

 

۳. کارت‏ها را که پخش مي‏کنند ، آس دل به من مي‏افتد ،  مي‏گذارمش کنار ، و شروع به بازي مي‏کنم.
متقلب شناخته مي‏شوم
، و مرا بازنده مي‏کنند ، آس دل را ازم مي‏گيرند.کارت‏ها را باز پخش مي‏کنند.

مي‏دانم خواهم باخت ، بازي مي‏کنم ، بي‏تفاوت مي‏بازم، آس دل هنوز باقي مانده است.

+ نوشته شده در پنجشنبه 1385/11/26ساعت 0:28 توسط حميد |

قصه از کجا شروع شد٬از گل و باغ و جوونه ................ از صدای مهربون و یه سلام عاشقونه
اومدم به مهربونی که بگم با تو یه رنگم ...................... تا بگم چه نازنینی٬ ای شکوفه قشنگم
ای سلام عاشقونه٬ ای عزيز آشيونه......................... عشقمون کاشکی همينجوری بمونه
عشق تو برای قلبم اولین و آخرینه............................ تویی تنها هم زبونم که همیشه نازنینه
اگه ده سال اگه صد سال٬ شب و روز با تو باشم .......  تو باسم هنوز همونی که برام عزیز ترینی
ای سلام عاشقونه٬ ای عزيز آشيونه ........................ عشقمون کاشکی همينجوری بمونه

I love you..

 

+ نوشته شده در شنبه 1385/11/21ساعت 0:55 توسط حميد |

لبانت .. به ظرافت ِ شعر
شهواني‌ترين ِ بوسه‌ها را به شرمي چنان مبدل مي‌کند
که جان‌دار ِ غارنشين از آن سود مي‌جويد
تا به صورت ِ انسان درآيد.
و گونه‌هاي‌ات / با دو شيار ِ مورّب،
که غرور ِ تو را هدايت مي‌کنند و / سرنوشت ِ مرا
که شب را تحمل کرده‌ام
بي‌آن‌که به انتظار ِ صبح / مسلح بوده باشم،
و بکارتي سربلند را
از روسبي‌خانه‌هاي ِ دادوستد
سربه‌مُهر بازآورده‌ام.
هرگز کسي اين‌گونه فجيع به کشتن ِ خود برنخاست که من به زنده‌گي
نشستم!

و چشمان‌ات راز ِ آتش است.  //  و عشق‌ات پيروزي‌ي ِ آدمي‌ست
هنگامي که به جنگ ِ تقدير مي‌شتابد.
و آغوش‌ات .. اندک جائي براي ِ زيستن
اندک جائي براي ِ مردن
و گريز ِ از شهر / که با هزار انگشت / به‌وقاحت
پاکي‌ي ِ آسمان را متهم مي‌کند.

کوه با نخستين سنگ‌ها آغاز مي‌شود
و انسان با نخستين درد.
در من زنداني‌ي ِ ستم‌گري بود
که به آواز ِ زنجيرش خو نمي‌کرد ــ
من با نخستين نگاه ِ تو آغاز شدم.

توفان‌ها / در رقص ِ عظيم ِ تو
به‌شکوه‌مندي / ني‌لبکي مي‌نوازند،
و ترانه‌ي ِ رگ‌هاي‌ات
آفتاب ِ هميشه را طالع مي‌کند.
بگذار چنان از خواب برآيم
که کوچه‌هاي ِ شهر / حضور ِ مرا دريابند.
دستان‌ات آشتي است / و دوستاني که ياري مي‌دهند
تا دشمني از ياد برده شود.
پيشاني‌ات آينه‌ئي بلند است
تاب‌ناک و بلند،
که خواهران ِ هفت‌گانه در آن مي‌نگرند
تا به زيبائي‌ي ِ خويش دست يابند.
دو پرنده‌ي ِ بي‌طاقت در سينه‌ات آواز مي‌خوانند.
تابستان از کدامين راه فرا خواهد رسيد
تا عطش / آب‌ها را گواراتر کند؟
تا در آئينه پديدار آئي

عمري دراز در آن نگريستم
من برکه‌ها و درياها را گريستم
اي پري‌وار ِ در قالب ِ آدمي
که پيکرت جز در خُلواره‌ي ِ ناراستي نمي‌سوزد! ــ
حضورت بهشتي‌ست . / که گريز ِ از جهنم را توجيه مي‌کند،
دريائي که مرا در خود غرق مي‌کند
تا از همه گناهان و دروغ / شسته شوم.
و سپيده‌دم با دست‌هاي‌ات بيدار مي‌شود

 

+ نوشته شده در یکشنبه 1385/11/15ساعت 1:1 توسط حميد |

از این که عاشق شوی

با دل و جان

عشق خشنودکننده ترین

وزیباترین احساس دنیاست

نترس از دل آزرده شدن

یا اینکه طرف مقابل

به تو عشق نورزد

در هر کاری

خطری هست

و هیچ کاری

پاداشی همچون پاداش عشق

در بر نخواهد داشت

پس خود را به عشق بسپار

صادقانه و با تمام وجود

و شاد باش

که آنچه پیش می آید

شاید تنها سرچشمه ی حقیقی شادی باشد!!!!!

 

+ نوشته شده در یکشنبه 1385/11/15ساعت 0:16 توسط حميد |