تبليغاتX
متروکه خیالات من
 

ازدواج در ایران

+ نوشته شده در یکشنبه 1386/04/17ساعت 23:40 توسط حميد |

 

۱. اگه تيپ بزنيم بريم بيرون ، مي گن : با كي قرار داري؟

اگه لباساي معمولي بپوشيم مي گن : تو اصلا سليقه نداري ...

اگه دير بريم خونه مي گن : كجا بودي ؟

اگه زود بريم خونه مي گن : چي كار مي كردي كه زود برگشتي ؟

اگه زياد بگيم دوستت دارم مي گن : باز چه نقشه اي تو سرته؟

اگه نگيم دوستت دارم مي گن : پاي كس ديگه وسطه ؟

اگه زياد بهشون زنگ بزنيم ميگن : اعتماد نداري ؟

اگه يه مدت زنگ نزنيم مي گن : مثل اينكه سرت خيلي شلوغه؟

اگه تو خونه زياد بخنديم مي گن : ديوونه شدي ؟

اگه نخنديم مي گن : چي شده ؟

اگه شام بخواهيم مي گن : همش به فكر شيكمشه .

اگه شام نخواهيم مي گن : با كي شام خوردي ؟

اووووه .... حالا هم که مینویسیم میگن برای چی؟ دلش خوشه! بیکاره ! عاشقه !! برو باباجون!

 

۲. هر وقت خواستي بدوني كسي دوستت داره ، تو چشماش زل بزن تا عشقو تو چشاش ببيني . اگه نگات كرد عاشقته ، اگه خجالت كشيد برات ميميره ، اگه سرشو انداخت پايين و يه لحظه رفت تو فكر... بدون كه بدون تو ميميره ، و اگه سرشو انداخت پايين و خنديدو حرف رو عوض كرد  ... بدون اصلا دوستت نداره .!!

 

۳. وقتي كه گريه كرديم گفتند : بچه اي !

وقتي خنديديم گفتند : ديوونه اي !

وقتي جدي بوديم گفتند : مغروري !

وقتي كه شوخي كرديم گفتند : سنگين باش !

وقتي حرف زديم گفتند : پر حرفي !

وقتي ساكت شديم گفتند : عاشقي !

حالا ما كه عاشقيم مي گن : دوستت نداريم !

+ نوشته شده در سه شنبه 1386/04/05ساعت 22:54 توسط حميد |

 

يك پنجره كه هر روز … عشق از پشت شيشه اش …مي شكفد …و ماه و خورشيد در آسمان پشت آن طلوع مي كنند و مرا به نام صدا مي زند و گل خوشبويي …لب اين پنجره در دامن آن گلدان گلي … مرا مي نگرد و حريري گلدار كه مي رقصد به ناز سايه ي ملكوت خدا را …متجلي مي كند اين كدام پنجره است كه به شوق و به مهر   مي گشايد بازوان عاشق خود و نسيمي رقصان مي نشيند بر تن آن جنس حرير اين كدام رويايي است مي كشد دست بر صورت من مي نوازد چه به عشق موي ريخته بر دوش مرا …چه كسي بود كه با مهر صدايم مي كرد چه كسي بود كه مي گفت : همه تنهايي مي رود در پس آن بيداري لب پاشويه ي حوض   چه كسي تشنه ي ديدار من است ? من به چشمم ديدم صورت خيسم را و همه ي ماهي ها ، از پي هم غرق در خيسي آب آه آنها چه مي دانند تري گونه ي نمناك مرا با آب نمي بايد شست . چه كسي راز مرا مي داند . چه كسي بار مرا مي خواند?چه كسي در پي من مي آيد .  مي پرسد كه چرا غمگيني ؟ او كيست كه مرا مي بيند... دوستش دارم و نگاهم از او دور است و ...

+ نوشته شده در یکشنبه 1386/03/27ساعت 18:7 توسط حميد |

 

 تو را نمي بخشم نه بخاطر اشكهايي كه برايت  مي ريزم. نمي بخشم نه بخاطر روزها و شبهايي كه از تنهايي لرزيدم و فرو افتادم. نمي بخشم ات نه بخاطر دلي كه روزهاست از دلتنگي جان مي دهد. نمي بخشم ات نه بخاطر اينكه رهايم كردي و رفتي.

نمي بخشم ات بخاطر همه ي آنچه را كه با بي صاحب كردن دلم باعث شدي مثل سرب داغ فرو دهم.

نمي بخشم ات بخاطر اينكه كمي مانده به پايان آن سفر طولاني چنان رهايم كردي كه هيچ هم سفري اين چنين همراهش را در سياهي و ظلمت ناكجا آباد رها نمي كرد.

نمي بخشم ات بخاطر  اينكه ساده از من گذشتي از كسي كه از تو هرگز ساده نگذشت.

نمي بخشم ات بخاطر اينكه ترس را اولين بار بعد از رفتنت به من فهماندي چه هولناك بود و هست!

نمي بخشم ات، تو شمه اي از بهشت بر من نماياندي و كليد و بهشت را با خود بردي و مرا در برزخي رها كردي كه در بلا تكليفي اش حيرانم.

نمي بخشم ات بخاطر اينكه در ظلمت آن شب لعنتي خنده و اميد و آرزوهايم را به جهنم فرستادي.

نمي بخشم ات بخاطر اينكه رفتنت سرمايي را درونم دميد كه شعله ي فروزان هيچ آتشي قطره اي از يخ اش را ذوب نمي كند.

نمي بخشم ات، تو دوست داشتنم ،تمام احساسم را ساده و كوچك پنداشتي .صداي قلبم  كه ضجه مي زد شنيدي، گريه سر دادي كه صداي قلبم را كه التماست مي كرد نشنوي.

نمي بخشم ات بخاطر اينكه به شعورم در شناختن ات توهين كردي.

نمي بخشم ات چون مرا معتاد بودن ات كرده بودي.

امروز و حالا دلم از تمام حرفهاي زيبا نماي، بد سيرت  بهم مي خورد. از اين بدسگالي كه براي عشقم رقم زدي بي زارم. از خودم از تو بيزارم. از صداي خودم، از صداي تو در گوشم بيزارم. از نگاهم يخ زده ام كه به دنبال چشمان بي روحت دودو مي زند. از دستانم كه روزي فكر مي كردم كه ديگر هرگز فاصله انگشتانش خالي نخواهد ماند از دستان تو كه دستانم را واحد كرده بود.

چه پاداش گران بهايي در ازاي همه ي عمر عشقم پيشكش ام كردي، دست دلت درد نكند.

حالا فهميدي چرا نمي بخشم ات؟؟

 

+ نوشته شده در دوشنبه 1386/03/21ساعت 9:50 توسط حميد |

عاشق اولين كسي كه مي شي دلتو مي شكنه و مي ره .دومين كسي رو كه مياي دوست داشته باشي و از تجربه هاي قبلي استفاده كني ، دلتو بد تر مي شكنه و مي ذاره مي ره .بدش ديگه هيچ چي برات مهم نيست و از اين بخ بعد مي شي اون آدمي كه هيچ وقت نبودي.ديگه دوستت دارم واست رنگي نداره و اگه يه آدم خوب باهات دوست بشه  ، تو دلشو مي شكني كه انتقام خودتو بگيري و اون مي ره با يكي ديگه .اين طوريه كه دل تموم آدماي جهان مي شكنه !میشکنه بابا . میشکنه.و همه از هم بیزار میشن. بیزار.اما ته ته دلشون یه جورایی به یادشن و ..........

+ نوشته شده در دوشنبه 1386/03/07ساعت 2:4 توسط حميد |

وقتي با کسي که عاشقشي روبرو ميشي.. قلبت تندتر ميزنه..ولي وقتي با کسي که دوستش داري روبرو ميشي فقط خوشحال ميشي..

وقتي با کسي که  عاشقشي... هستي زمستون پيش چشمات مث بهاره...ولي وقتي با کسي که  دوستش داري هستي ..زمستون فقط زيباست ..همين

اگه تو چشماي کسي که عاشقشي نيگاه کني خجالت ميکشي و صورتت سرخ ميشه ..ولي اگه تو  چشماي کسي که دوستش داري نيگاه کني لبخند ميزني

وقتي با کسي که عاشقشي هستي نميتوني هر چي تو دلت هست به زبون بياري....ولي وقتي با کسي که دوستش داري هستي ..اين کارو ميتوني بکني...

وقتي با کسي که عاشقشي هستي معمولا تو رفتارت راحت نيستي و خجالت ميکشي...ولي وقتي با کسي که دوستش داري هستي... تو خودت هستي و هر کاري دوست داري ميکني.

تو نميتوني به طور مستقيم تو چشماي اوني که عاشقشي نيگاه کني...ولي تو ميتوني هميشه با لبخند و مستقيم تو چشماي کسي که دوستش داري نيگاه کني

وقتي کسي که عاشقشي گريه ميکنه تو هم به همراه او اشک ميريزي...ولي وقتي کسي که دوستش داري گريه ميکنه تو فقط تسکينش ميدي...

 

احساس عاشق بودن از چشم شروع ميشه ....ولي دوست داشتن از گوش...ميدوني چه جوري؟؟

 

وقتي تو ميخواي کسي رو که دوست داشتي  ديگه  دوست نداشته باشي کافيه ديگه گوشات رو بگيري و به حرفاش گوش ندي و اهميتي ندي  و فراموشش کني

ولي وقتي ميخواي کسي رو که عاشقشي فراموش کني..چشمات رو ميبندي ولي عشق به صورت قطره اي اشک از چشمات مياد پايين...و مي ريزه روي قلبت و اون جا ميمونه .....تا ابد.....

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه 1386/02/31ساعت 1:7 توسط حميد |

                                 اگه ميشد واسه گريه . رو شونت سر مي‌گذاشتم.   

          

           

       كاش الان آغوش گرمت سرپناه خستگيم بود .دو تا چشمات پر از اندوه واسه دل شكستگيم بود
                  آرزوم اينه كه دستام توي دستاي تو باشه
. تنگي اين دل عاشق با نوازش تو وا شه
               واسه چي
                             خدا نخواسته
                                          من تو آغوش تو باشم
                                              قول ميدم
                                                با داشتن تو
                                                 هيچ غمي نداشته باشم
                         همۀ هستي قلبم تو دو حرف خلاصه ميشه
.. عشق تو،بودن با تو،دو نيازه زندگيشه
                          پُرم از ترانه تو
، گرچه و ا‍ ژه ها حقيرن .. خوبه وقتي نيستي پيشم
                      اونا دستمو ميگيرن
                     راز عشق منو هيچ كس غير مهناب نميدونه
                    تنها شاهد واسه غصه،گريه و تنهاييم اونه
                       واي اگر من اين نبودم كاش ميشد پرنده باشم
                             تا از اين دور بودن از تو بتونم بلكه رها شم
                                       يه پرنده شم شبونه
                                       بكشم پر به خيالت
                                          برسم به لونه تو
                                              بگيرم سر زير بالت
                                                      زندگيم رنگ خدا بود
                                                             اگه تنها تورو داشتم
                                                             اگه ميشد واسه گريه
                                                                     رو شونت سر مي‌گذاشتم.

+ نوشته شده در شنبه 1386/02/22ساعت 0:12 توسط حميد |

       در خواب ناز بودم شبي ، ديدم كسي در مي زند ، در را گشودم روي او ، ديدم غم است در مي زند ،

          اي دوستان بي وفا از غم بياموزيد وفا ، غم با همه بي گانگي هر شب به من سر مي زند !

+ نوشته شده در سه شنبه 1386/02/18ساعت 10:24 توسط حميد |

                     هرگز نمى گيرد كسى در قلب من جاى تورا

 

وقتيکه با اون شخص بخصوص هستي ..تظاهر ميکني که بهش بي اعتنايي ..ولي وقتيکه اون دور و اطراف نيست .چشمات دنبالش ميگرده.... اين همون وقتيه که تو عاشقي....

کسي هست که هميشه باعث شادي تو ميشه..نگاهت  و توجه ات فقط واسه اون شخص بخصوص هست...  پس تو عاشقي. اگرچه از اون شخص به خصوص انتظار نميره که واسه رسيدن صحيح و سالمش به مقصد خبر بده و تلفنت هم زنگ نمي زنه ..ولي بي صبرانه در انتظار تلفنش هستي....

اين همون زماني هست که  عاشقي.اگه واسه دريافت يه ايميل  هر چند کوتاه از اون شخص هيجان زده تر از ايميل هاي بلند بقيه افراد هستي... پس تو عاشقي.وقتيکه تو مي فهمي که نميتوني همه ايميل ها و اس-ام -اس هاي تلفنت رو پاک کني چون يه دونه اس -ام- اس يا ايميلش مال اون شخص بخصوص هست ... پس تو عاشقي.وقتيکه بهت 2 تا بليط مجاني واسه سينما ميدن  و تو بدون شک به اون شخص فکر ميکني..  پس تو عاشقي. تو به طور مداوم به خودت تلقين ميکني که :**بابا اون شخص بخصوص فقط يه دوست ساده هست.**ولي در عين حال نميتوني جذابيت هاي ذاتي اون  رو ناديده بگيري...

اين همون زماني هست که عاشق شده اي . در مدت زماني که اين اي-ميل رو ميخوندي ..اگه تصوير شخص بخصوصي هي تو فکرت نقش مي بست و ياد اون ميکردي  ... پس تو عاشق همون آدم شده اي.

 

 

و من  شده ام .باور نمیکند که عاشقش شده ام. ندیدمش هیچ اما سخت دلتنگم.

 

+ نوشته شده در سه شنبه 1386/02/11ساعت 20:21 توسط حميد |

 

                    بگذار تو دريا باشي و من شن‏هاي سواحل کنارت

تکذيب مي‏کنم . نوشته‏هاي آن روزم را در مورد تو ... من هنوز هم دوستت دارم . مثل گذشته
من هنوز هم منتظر
بوسه‏هاي دوباره تو هستم . -دلم وحشتناک گريه مي‏خواهد-
تمام نيمه‏شب را گريه کردن
   .   شايد به خاطر تو . شايد به خاطر تو و تو . شايد به خاطر تو، تو، تو، تو و تو
شايد به خاطر «تو»ي عزيزم
. شايد به خاطر گريه‏هاي سنگين سرشب تو
شايد به خاطر گريه‏هاي سرشب خودم
. شايد به خاطر اثبات عشق تو نسبت به من و برعکس
شايد به خاطر گذاشتن سرم بر روي پاهايت و گريه‏هاي بي‏سروصدايمان
. شايد به خاطر مستي تو و تو و گريه‏هايتان . شايد به خاطر تمام دلتنگي‏هايم . شايد به خاطر نوازش‏هاي تو / شايد به خاطر احساس نزديکي تو به خودم  .  شايد به خاطر اولين بوسه‏هاي واقعيت . شايد به خاطر اولين نگاه‏هاي معنادارت . ديشب يکي از بهترين شب‏هايم بود . شايد به خوبي شب‏هاي با تو بودن . شايد به خوبي شب‏هاي با تو مست کردن
شايد به خوبي لحظه شيرين مرگ
.

+ نوشته شده در چهارشنبه 1386/02/05ساعت 14:25 توسط حميد |

 

دلم برهنگی میخواهد زیر باران بوسه هایت

 

 اما اگر تو بمانی .....

 

           روزی را برایت خواهم ساخت که شبیه اش تاکنون نبوده .و شاید دیگر نخواهد بود.

           ما در آفتاب خواهیم راند.ما در باران خواهیم تاخت. و با درختان حرف خواهیم زد.

           و باد را پرستش خواهیم  نمود.

           اما اگر تو بروی من درک خواهم کرد.پس به قدر پرکردن دستانم برایم عشق بگذار.

اگر تو بروی, دور شوی, دور شوی ...

 

+ نوشته شده در شنبه 1386/01/25ساعت 13:17 توسط حميد |

                  

                    خوش بحال من .... چرا که مرا ،  با نام تو مي خوانند ! ... 

اگر تو بروی , که من میدانم باید بروی,

دیگر چیزی در دنیا برای اعتماد کردن باقی نخواهد ماند.

تنها اطاقی تهی, پر از فضای خالی!

مانند آن نگاه تهی که در چهره ات می بینم.

آیا اکنون که پشت می کنی, می توان به تو بگویم

که تا سلام بعدی ذره ذره خواهم مرد؟

اگر تو بروی, دور شوی, دور شوی ....

دلم براي بوسه هايت تنگ ميشود. آن وقت دلم به من ميخندد. ! ريشخند ميزند.!

باور كن كه التماست نميكنم. خواهش ميكنم!

 

+ نوشته شده در دوشنبه 1386/01/06ساعت 15:57 توسط حميد |

 

در شعرهايم جايي براي بهار مي گذارم ، تا  دلم نگيرد . از اين آدمهاي سرد يخي ، از اين روزهاي خاكستري

 و از اين پچ پچ نگاههايي كه از زير شالهاي سرما زده  آهسته بيرون مي خزند و در قدمهايم سر مي خورند.

مي خواهم تو را به انزواي دلم ميهمان كنم . تا نظاره گر فصلي از شيطنتهاي كودكي ام باشي.

و شادمانه هايم  را با رساترين صدا فرياد كنم ، و به فراموشي بسپارم عبور يخ زده ي  آدمهاراو به تمام دنيا 

 كه از روي احساسم - از روي غرورم - از روي شعر هايم و از روي بالهاي نحيفم با تمام جسارت رد مي شوند بخندم  و به آنها بگويم  ، آن قدرها كه گمان مي كنيد شكستني نيستم . !!

من هنوز هستم. تا آن گاه كه تو نباشي و كورسوي اميدم نيز ! باور نميكنيد ؟ خيالي نيست. مرا با باور شما چه كار ؟

         كاش باران بود و تو بودي و يك كوچه بي انتها. آن وقت به دنيا ميگفتم خداحافظ .

 

+ نوشته شده در شنبه 1385/12/19ساعت 23:28 توسط حميد |

 

            شنو پندي ز من در زندگاني ...................... مشو پا بند اين دنياي فاني

            شنيدم قصد داري زن بگيري......................... گمان دارم که از جانت تو سيري

            رها هرگز مکن آزادي ات را .......................... مده از کف تو گنج شادي ات را

            زنان دست پرت را دوست دارند .....................به دست خالي ات کاري ندارند

            ز دستت گر بريزد گوهر شعر ....................... نمي آرند بهرت ذره اي مهر

            به روي عشقشان پا مي گذارند .................. تو را با غصه تنها مي گذارند

            خلاصه جان من از زن حذر کن .................... خيال و فکر زن از سر بدر کن

            منم مثل تو روزي شاد بودم ........................ شناگر در فضا چون باد بودم

            ولي از بخت بد تير نگاهي .......................... به اين ويرانه قلبم کرد راهي 

            همه شب بينمش پيوسته در خواب................. که مي پاشد به رويم عطر مهتاب

            خلاصه عشق او بر من اثر کرد ...................... مرا از راه دانايي به در کرد

            بسي شب ها که با من هم نفس بود ........... نه چون امروز، روحم در قفس بود

            هوا آرام و صحرا شاد و سرمست .................. دوان بوديم با او دست در دست

            به انگشتش بنفشه شانه مي کرد ................ دو چشمش کار صد پيمانه مي کرد

            پس از چندي گذشت از آشنايي .................. بزد بر سينه ام سنگ جدايي 

            جدايي را بنا کرد و خطا کرد ........................ مرا با درد هجران آشنا کرد.

         (البته هنوز دچار این خوشبختی نشدم.ولی بلاخره که میشم.) نمیشیم؟خدایی اولش ای خوبه .

         اما بعدش ....عجب دردي .عجب دردي .عجب درد. برو بريم كه دلم تنگه خدايي! 

 

+ نوشته شده در دوشنبه 1385/12/07ساعت 23:54 توسط حميد |

 

۲۸ساله‏ام و دلم گريه در آغوشت را مي‏خواهد.دلم برهنگي مي‌خواهد زير باران بوسه‌هايت.

 ده ساله‏ام .... عاشق دخترک نه ساله همسايه مي‏شوم ......... از آنجا مي‏روند.

 پانزده ساله‏ام..... پيشنهاد سکس مي‏دهد .... جواب رد مي‏دهم.

 هفده ساله‏ام .... دختربازي و ردوبدل شماره تلفن.... چشمک مي‏زند.مي‏خندم و از کنارش رد مي‏شوم .. به آن دست خيابان مي‏روم.

 بيست‏وپنج ساله‏ام ...با دخترک هم‏دانشگاهيم، ازدواج مي‏کنم .  اسم پسرمون چه باشد؟ : بچه نمي‏خواهم.

 بيست‏وهشت ساله‏ام .... با مرد ديگري ازدواج مي‏کند .... برايش آرزوي خوشبختي مي‏کنم.

به قاره ديگري مي‏روم ... گذشته‏ام را خيلي وقت است فراموش کرده‏ام.

سي‏وچهار ساله‏ام .... ويسکي، ماري‏جوانا .... دوونيم نصفه شب است . زنگ در را مي‏زند... محل نمي‏گذارم و مي‏روم تخت مي‏خوابم.

 شصت‏وهشت ساله‏ام ..... ديگر بس‏ام است .... ببريدش جهنم . پاک مي‏شوم و بعد از چند سال به بهشت مي‏روم.

 دارم فکر مي‏کنم.... اما شايد نه به تو ..... فکرها هم از قبل انتخاب شده‏اند؟!!!!

 نشده اند؟................اووووووووووووووووه . کیست مرا یاری کند؟

+ نوشته شده در دوشنبه 1385/11/30ساعت 12:49 توسط حميد |